۱۰.۱۱.۸۶

شیرینی زبان دلنشین پارسی از سخن عبید زاکانی

* یکی اسبی به عاریت خواست، گفت اسب دارم اما سیاه است. گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟ گفت چون نخواهم داد، همین قدر بهانه بس است.
* کسی مردی را دید که بر خری کندرو نشسته است، گفتش کجا می روی؟ گفت به نماز جمعه. گفت: ای نادان اینک سه شنبه است، گفت اگر این خر شنبه ام به مسجد رساند نیکبخت باشم.
* روباهی عربی را بگزید، افسونگر را بیاوردند پرسید: کدام جانور گزیده، گفت سگی و شرم کرد بگوید روباهی. چون به افسون خواندن آغاز کرد گفتش چیزی هم از افسون روباه گزیدگی بدان درآمیز.
* مردی را که دعوی پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند، معتصم گفت شهادت می دهم تو پیغمبر احمق استی، گفت آری از آنکه بر قوم شما مبعوث شدم و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد.
* مردی زنی بگرفت، به روز پنجم فرزندی بزاد. مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید، او را گفتند این از بهر چه خریدی؟ گفت طفلی را که پنج روزه زایند، سه روزه مکتبی شود.
* مردی دعوی خدائی کرد، شهریار وقت به حبسش فرمان داد. دیگری بر او می گذشت گفت آیا خدا در زندان باشد؟ گفت خدا همه جا باشد.
* شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود، از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست. رنجید و بگفت ای مردک، کوری سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی.
* شخصی مولانا عضدالدین را گفت: اهل خانه من نادیده به دعای تو مشغولند. گفت چرا نادیده، شاید دیده باشند.
* شخصی با دوستی گفت پنجاه من گندم داشتم تا مرا خبر شد، موشان تمام خورده بودند. او گفت من نیز پنجاه من گندم داشتم، تا موشان خبر شد من تمام خورده بودم.
* جمعی وردکی به جنگ ملاحده رفته بودند، در برگشتن هر یک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند یکی پائی بر چوب می آورد، پرسیدند این را که کشت؟ گفت من، گفتند چرا سرش نیاوردی، گفت تا من برسیدم سرش برده بودند.
* درویشی کفش در پا نماز می گزارد. دزدی طمع در کفش او بست، گفت با کفش نماز نباشد. درویش دریافت و گفت اگر نماز نباشد، گیوه که باشد.
* وردکی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید بردارد. گفتند شاید نیاید. گفت آن وقت جنگ نباشد.
* واعظی بر سر منبر می گفت هر گاه بنده ای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور برآورد. خراسانی در پای منبر بود گفت به خدا آن شراب، یک شیشه اش به صد دینار ارزد.
* شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود، چوب های سقف بسیار صدا می کرد. به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد. پاسخ داد که چوب های سقف ذکر خدا می کنند، گفت نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود.
* وردکی به جنگ شیر می رفت. نعره می زد و بادی رها می کرد. گفتند چرا نعره می زنی؟ گفت تا شیر بترسد. گفتند پس باد چرا رها می کنی؟ گفت من نیز می ترسم.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

خیلی جالب و خنده دار بود

ناشناس گفت...

خیلی باحال بود، خیلیییییییی